سلامی که شاید آخرین است.....امروز نه اومدم که مطلبی بزنم نه اومدم درد و دلی بکنم فقط اومدم برای خداحافظی.... شاید کلا وبلاگ نویسی رو بزارم کنار البته اگه بشه اسم اینا رو نوشته گذاشته شاید هم برم یه خونه ی دیگه یه جایی که دیگه هیچ کس نباشه!!!خونه ای که دیگه هیچ کس آدرسش رو نداشته باشه.

دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست           پشت بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست

راستی شاید باید اول می گفتم میلاد باسعادت حضرت فاطمه و روز زن مبارک باد. 

  
نویسنده : شخصی از جنس باران ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥


 

 فاصله بین انگشتانت برای چیه ؟

        برای اینکه یکی دیگه بیاد پرش کنه

                          پس دستاتو به دست هر کسی نده

       بزار اون جای خالی رو یه دستی که تا ابد باهاته پر کنه

 

  
نویسنده : شخصی از جنس باران ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

جلوی من راه نرو،ممكن است دنبالت نيايم

 

پشت سرم حركت نكن ،ممكن است تو را راهنمايی نكنم

 

فقط وفقط كنارم راه برو و تا ابد دوستم باش

 

  
نویسنده : شخصی از جنس باران ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

                                    

Nothing seems to be the way that it used to
everything seems shallow God give me a truth
in me, and tell me somebody watching over me
and that is all  I am praying that someday i will understand
in gods whole plan and what he does to me
oh but maybe someday i will breathe and I will finally see
? don't you run to fast my dear, why don't you stop
just stop and listen to your tears their all you've got
its in you see it somebody's watching over and that is all I am
praying is that someday you will understand in God's whole plan
and what he does to you oh but someday you will breathe
no moment will be more true than the moment
i look at you. its in you see somebody's watching over you
and that is all I am praying is that someday you will understand
in God's whole plan and what he does to you
oh but someday you will breathe and you'll finally see

  
نویسنده : شخصی از جنس باران ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

در حيرتم از مرام اين مردم پست

اين طايفه ی زنده کش و مردم پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا

چون مرد به عزت ببردش سردست

((هيچی ندارم بگم وقتی حتی کلمات هم از توصيف نامردی های زمين عاجزه!!می خوام حرف

بزنم اما دهنم قفل شده  و کليدش توی سراب بی وجودی آدما گم شده!!!خستم خيلی هم خستم!

هميشه از عشق می گفتم و از اميد...هر چه می شد جز سکوت کاری نمی کردم..ولی حال لبريز

از فريادم...می خوام انقدر فرياد بزنم که ازدرد تهی شوم!!چگونه تاب بياورم هنگامی که تمام

هستيم داره خراب می شه و هيچ کاری هم از دست من بر نمی ياد...می گريم شايد دردی از دلم

التيام بخشد می گريم شايد که مرهی باشد بر روی زخم های قلب شکسته ام!!!...ولی تنها توکل به

خداوند است که مرا حال سر پا نگه داشته...چه بگويم؟؟؟چه بگويم که از همه بريده ام از

همه!!)) 

  
نویسنده : شخصی از جنس باران ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

گفتم كه چرا دورتر از خواب و سرابي

گفتي كه منم از با تو وليكن تو نقابي
فرياد كشيدم تو كجايي ، تو كجايي
 گفتي كه طلب كن مرا تا كه بيابي
چون همسفر عشق شدي ، مرد سفر باش  
 هم منتظر حادثه ، هم فكر خطر باش 
هر منزل اين راه بيابان هلاك است
 هر چشمه سرابي ست كه بر سينه ي خاك است
 در سايه ي هر سنگ اگر گل به زمين است
نقش تن ما تري ست كه در خواب كمين است
در هر قدمت خار ،‌ هر شاخه سر دار
 در هر نفس آزار هر ثانيه صد بار
 چون همسفر عشق شدي ، مرد سفر باش 
 هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش

گفتم كه عطش مي كشدم در تب صحرا
 گفتي كه مجوي آب و عطش باش سراپا
 گفتم كه نشانم بده گر چشمه اي آنجاست
 گفتي چو شدي تشنه ترين ،‌ قلب تو درياست
 گفتم كه در اين راه ،‌ كو نقطه ي آغاز
 گفتي كه تويي تو ، خود پاسخ اين راز


  
نویسنده : شخصی از جنس باران ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

گر چه شايد بارها به تکرار عاشقانه ترين ترانه ی قلبم می گويم که دوستت دارم

گر چه شايد ستاره ها را برای دستان پر مهر تو از آسمان دلم بارها چيده ام

گر چه شايد آشنا هستی با رموز ناگفته ی دل پر از درد من

اما...اما نمی دانم..نمی دانم که چرا رفته ای و من اين چنين تنهايم!

  
نویسنده : شخصی از جنس باران ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

در سکوت شب بی ستاره

در کنج قفس اين جسم خاکی

با خيال خام وصال

با قلبی آکنده از مرگ

در شبی از هزاران شب بی خوابی

ستاره ام خاموش می شود

دل را از فرياد تهی می کنم

می روم تا که گم شوم در آغوش باز شب

سوار بر امواج نور

بی خيال از همسفر

در حسرت يک سحر

می روم تا که گم شوم

در آن دريای شب

سروده ای از خودم

  
نویسنده : شخصی از جنس باران ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

از تو می پرسم دوست

چه خبر از دل من ؟

كه تو بهتر داني كه چه كردي با من ؟

تو شكيبا بي شكيبم كردي

بنگر آنقدر غريبم كردي

كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان

باز هم مي گويي ، جاي پاي اميد

مژده پاياني نيك باشد شايد

باز هم مي گويي ،‌كه همين ها بايد

باز هم مي گويي كه نباشد حرف من از براي گفتن و نباشد هر جا از براي رفتن

انجمادم را باز متهم مي سازي

مجمر صبر دل تا لبالب پرشد

اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد

توچرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست ؟

و من از تو مي پرسم اي دوست

از تو اي دغدغه ساز

از تو اي شور افكن

تو چه كردي با من ؟

تو چه كردي با من

كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

تو چه كردي با من

  
نویسنده : شخصی از جنس باران ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

اي همه آرامشم از تو پريشانت نبينم

چون شب خاكستري سر در گريبانت نبينم

اي تو در چشمان من يك پنجره لبخند شادي

همچو ابر سوگوار اين گونه گريانت نبينم

اي پر از شوق رهايي رفته تا اوج ستاره

در ميان كوچه ها افتان و خيزانت نبينم

مرغك عاشق كجا شد شور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم

تكيه كن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ

تا غم بي تكيه گاهي را به چشمانت نبينم

قصه دل تنگيت را خوب من بگذار و بگذر

گريه درياچه ها را تا به دامانت نبينم

كاشكي قسمت كني غمهاي خود را با دل من

تا كه سيل اشك را زين بيش مهمانت نبينم

تكيه كن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ

تا غم بي تكيه گاهي را به چشمانت نبينم

  
نویسنده : شخصی از جنس باران ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥